تبليغاتX
رهایی زن ایرانی - داستان عشقی زلیخای مصری با یوسف یهودی

 

داستان عشقی زلیخای مصری با یوسف یهودی

 

 

29فوریه     2..4           آگاهی سرآغاز آزادی است

 

خوانندگان ارجمند ماهنامه سرو آزاده بادرود فراوان بریکایک شما به آگاهی میرساند ماهنامه ای که در دست دارید ودرمیان انگشتان خود میفشارید وسرگرم خواندن آن هستید ماهنامه ایست مردمی وسد درسد ایرانی که درونمایه آن آینه تمام نمای تاریخ درخشان وفرهنگ کهن ود یر پای سرزمین همیشه جاوید ایران است

 

سرزمینی که گزندهای بیشمار وهولناکی را از سر گذرانیده وزخمهای فراوانی ازتازشگران برپیکر خود دارد ولی همچون کوهی استواروپایداربرجای مانده است .

 

 شوربختانه سهمناک ترین زخم درمان نشده ای که در پیکر دارد زخم تازش تازیان بیابان گرد است که زنگار ننگ آلود آن بنام د ین اسلام ومذهب شیعه گری ودشمن پرستی نا آگاهانه بدرازای 14..سال ،ایرانیان را از خویشتن خویش چنان بیگانه نموده است که بدرستی درنمی یابند ایرانی هستند یا تازی.

 

زیرا همه برخورد های آنان با یکدیگر تازی گونه است ،این از خود بیگانگی ودشمن پرستی نا آگاهانه چهره خورشید وش فرهنگ مرد می مارا در پس ابرهای سیاه عرب زد گی اسلامی تیره وتار کرده است که با بی اعتنایی ازکنار آن میگذریم وخم برابرو نمی آوریم که بسی درد ناک وجگرسوز است.

 

 

 

برای زد ود ن این زنگار ننگ آلود از دامن تاریخ وفرهنگ والای میهن خود، با بن مایه های پذ یرفتنی د ینی بدر آمده از دل اسلام ناب محمدی به سادگی خواهیم توانست چهره راستین اسلام وشیعه گری رابشناسیم وبشناسانیم  همچنین ازچهره راستین فرهنگ ایرانی برپایه تاریخهای درست  نه دشمن نوشته وداده های باستان شناسی بدرآمده ازدل خاکهای سرزمین ما پره برداریم .

 

 

 

یادآوری میکنم که در این راستا ما با هیچ کیش وآیینی جز اسلام وشیعه گری ایران برباد ده آنهم تنها در سرزمین خود سر دشمنی نداریم زیرابراین باوریم که د ین ومذهب یک خواسته ویژه است که نیک وبد آن تنها وتنها درپیوند باخود د ین دار است  نه دگران .همگان بایدآزاد باشند تا د ینی داشته باشند ویا بی دین باشند .پیرو یک خدا ویاچند خدا ویا بی خدا باشند . این ویژگیها نیازمند بدان نیست که در کشور بافرهنگی چون ایران حکومتی کلاش برسر کار بیاید تا همه کارهای اساسی راکناربگذارد ومردم راباشکنجه وتیرباران وتاراج واداربه پذ یرفتن د ین ویژه ای بنماید آنهم به گونه14..سال پیش از این تازیان درعربستان .

 

در اینجا روی سخن من درباره اسلام وشیعه گری وولایت مطلقه فقیه که روش دامدار با دامهای خود میباشد تنها وتنها بامردم میهن ماست .چه عاملی مارا برآن داشته است که با چنان پیشینه درخشان فرهنگی که روزگاری دراز نیاکان ما به جهانیان آزادی می بخشید ند امروز چنان دربندی گرفتارآمده ایم که مشتی روضه خوان وکفن دوز وقرآن خوان درگورستانها مردم ایران را صغیر درخورداشتن سرپرستی خود میدانند. سرنوشت میهن ومردم مارا بدست خود گرفته اند تا گردن مارا با هر ریسمان دلخواه درهر جایی که خود بخواهند ببند ند وداروندار ماراهم تاراج کنند بی آنکه کوچکترین واکنشی از خود نشان دهیم ؟

 

 آیا جز اینست که این پستی پذ یری رهاورد14..سال پیش از این تازیان بیابان گرد است که الله واکبرگویان همچون موروملخ به سرزمین ماوارد شد ند زد ند کشتند سوختند وچنین ننگی رابنام د ین بر گردن نیاکان مابستند؟

 

 تازشگران بی فرهنگ تازی زنان ودختران وپسران جوان نیاکان مارابرده گرفتند وهمچون بزو گوسفند دربازارهای برده فروشی جهانی به فروش رسانید ند. شهرباشکوه تیسپون پایتخت شکوهمند ساسانیان را به آتش وخون کشیده وویران کردند که پنج طبقه باقیمانده کاخ شاهنشاهی نیمه ویرانه تیسپون جداشده ازایران درخاک عراق امروز نمونه بارز ویران گری تازیان است.

 

شوربختانه گمراه نگاه داشته شد گان ایرانی ونا آگاه ازتاریخ با گذ شتن از روی مینهای میدان جنگ ولت وپارشدن دسته دسته ازکنار خرابه های تیسپون میگذرند بی آنکه نیم نگاهی برآن بیفکنند واشکی برفشانند  برای زیارت گور ویرانگران آن به کربلا ونجف وکاظمین میروند که ننگی بالاتر ازاین  نیست.

 

 

 

تازشگران بی فرهنگ تازی به آنهمه کشتارها وویرانیها بسنده نکردند .همه نسکهای ارزشمند نسکخانه های بیشمار ایران رابدست آب وآتش سپردند وگفتند قرآن مارابس  تا هرچه بیشتر مارابی شناسه کنند  وبد ینگونه آیینی نابخرد وناپذ یرفتنی بنام د ین اسلام رابرگردن نیاکان مابستند وگفتند که این قرآن کلام آسمانی است که اگربازبان تازیان بخوانید نه تنها برای آمرزش روان مردگان شماسود مند است که درپایداری برپیمانها نیز باید بدان سوگند یاد نمایید .

 

 برای اینکه از درون مایه این کلام الله رهاورد تازیان آگاه شویم که خواند نش کوچکترین پیوندی باآمرزش روان مردگان ویا پای بندی برپیمان ندارد،باهم به درون این کلام الله آسمانی گواهی شده جمهوری اسلامی میرویم تاپس ازآگاهی دریابید که الله آمده دراین کلام الله نه تنها خدای باورپذ یر ما ایرانیان نیست که خدایی داستان سرا وسردسته راهزنان وگردنه بندان وکشتارگران است.

 

 پس از آگاهی ازاین درستیهای آمده درکلام الله بی هیچگونه دودلی در می یابید که تازیان بی دانش اهریمنی رابرجایگاه خدایی نشانیده ودر پناه نام چند ش آوراو دست بهرگونه تبهکاری دلخواه خودزده اند .

 

کارکرد25ساله ملایان جانشین تازیان درایران گوشه کوچکی ازتبهکاریهای آغازاسلام ناب محمدی است.

 

 دستورهای بد ورازخرد  وناباور آمده دراین کلام الله بگفته ای آسمانی بخشی ازافسانه های کهن عشقی  تازیان ویهود وبخشی کشت وکشتار وراهزنی وگردنه بندی که باهمراهی خود الله وفرشتگانش انجام گرد یده است.بخشی نیز به بند کشیدن آزادی وگسترش بردگی وبندگی وغلامی وکنیزی بویژه داستان دلدادگیهای محمدرسول الله وچگونگی همبستری اوبازنان وکنیزان بیشمارش  وزنان مومنه ای که بی قید شرط ومهر خودرا به رسول ببخشند تا اگر رسول به همخوابگی باآنان مایل باشند حلال گردند وراهی عشرتکده الله بشوند.

 

 هال برای آشنایی شما بادرونمایه این کلام الله آسمانی که استوارترین پایه واساس دین اسلام است که مبین هم میگویند بخشی ازداستان عشق سوزان زلیخای مصری  بایوسف پسریعقوب یهودی را که دربرگیرنده سوره ای دراز ازکلام الله است به د ید شما میرسانم تاپس ازخواندن وبرابری با کلام الله خود به داوری بنشینید.

 

سوره دوازدهم(یوسف)که بیش از ده برگ است تنهابه چند آیه آن بسنده میکنم.

 

                         

 

                             داستان عشقی زلیخای مصری بایوسف یهودی

 

 

 

الر( این حروف مقطعه رموز الله و رسول است) اینست آیات کتاب الهی که حقایق را آشکارمیسازد(1 )

 

(پس حکایت رابه امت بگو)هنگامی که برادران یوسف گفتند که ماباآنکه چند برادریم  پدرچنان دلبسته یوسف است که اورا تنها بیش ازهمه ما دوست میدارد وضلالت اودرحب یوسف نیک پدیداراست (8) باید یوسف رابکشید یا درد یاری د وراز پدر بیفکنید و روی پدر را یک جهت به طرف خود کنید آنگاه بعد از این عمل (کشتن یادور کردن یوسف توبه کرده)و مردمی صالح ودرستکارشوید(9)

 

این رای که مطرح شد یکی ازبرادران یوسف (روبیل) مهین برادراو اظهار داشت که اگرناچار سوء قصدی دارید البته باید از کشتن وی صرفنظر کنید ولی اورا برسر راه کاروانان به چاهی درافکنید که کاروانی اورابیابد(وبه دیار دورببرد ) (1.) (بعد ازرای وتصمیم نزد پدر رفته و)گفتندای پدر چرا تو بر یوسف ازما ایمن نیستی(وهمراه ما اورانمیفرستی)درصورتیکه ما برادران همه خیر خواه یوسفیم ( وازما به اوهرگز آزاری نرسیده ) ای پدر فردا اوراباما به صحرا فرست که درچمن ومراتع بگرد یم  وبازی کنیم والبته ماازهرخطری نگهبان اوئیم(12)

 

یعقوب گفت ای فرزندان من ازآن ترسان وپریشان خاطرم که ازاو دربیابان  غفلت کنید وطعمه گرگان دربیابان شود (13)بردران گفتند( والله این هرگزنخواهدشد زیرا) اگرباآنکه ماچند مرد نیرومند بهمراه اوئیم بازگرگ قصداوکند پس ما مردم بسیار ضعیف وزیانکاری خواهیم بود(14) بهرحال پدر پس از اصرارآنان یوسف رافرستاد.

 

همینکه اورا به صحرا برد ند وبر این عزم متفق شدند که یوسف را به چاه درافکنند ما(در آن حال که به قعر چاه افتاد برای آنکه قلبش آرام شود وبه خواب خود و وعده الله مطمئن گردد) به او وحی نمودیم که (غم مخور ودل شاد باش البته تو روزی برادران را بکار بد شان آگاه میسازی که آنها(تورانشناخته)درک(مقام تو) نمیکنند (15

 

 وبرادران شبانه با چشم گریان به نزد پدربازگشتند(16) ...پدرچون آنهارا گریان دید ویوسف را ندید حال پرسید گفتند قصه اینست که ما در صحرابرای مسابقه رفته ویوسف رابر سر متاع خود گذاردیم (چون باز گشتیم) یوسف را گرگ طعمه خود ساخته بود وهرچه ما راست بگوئیم توباز ازما باور نخواهی کرد (17)(وپیراهن یوسف رابرای اظهار کذب خود) آلوده بخون نزد پدرآوردند ویعقوب گفت بلکه این امر زشت قبیح را نفس در نظر شما زیبا جلوه داد(درهر صورت)دراین مصیبت صبرجمیل کنم (واز الله یاری طلبم) که بر رفع این بلیه که شما اظهارمیدارید پس الله است که مرا یاری تواند داد(18)

 

باری یوسف درچاه بود که کاروانی آنجا رسید وسقای قافله رابرای آب فرستادند دلو راکه از آن چاه درآورد (دید غلامی زیبا چون ماه تابان در دلو بجای آب بر آمد  ) گفت این بشارت وخوشبختی که بما رخداده واوراپنهان داشتند (16) که سرمایه تجارت کنند و الله بهرچه خلق کنند آگاه است (19) (برادران که یوسف را نزد کاروان د ید ند گفتند این پسر غلام ماست ) وبه آن قافله به بهائی اندک ودرهمی ناچیز فروختند و دراو زهد واعراض نمودند(وازیوسف بد گوئی کردند تا کاروان نیز در باره او بی علاقه وبدگمان شد (2.)

 

 (قافله یوسف را به مصرآورد ه واورابسیار گرانبها فروختند) عزیز مصر که اورا خریداری کرد به زن خویش سفارش غلام راکرد که مقامش بسیار گرامی دارد که این غلام امید است بما نفع بسیار بخشد یا اورابه فرزندی برگیریم وما این چنین یوسف رابه تمکین واقتدار رسانید یم...(21) یوسف درآن خانه ای که بود بدون اینکه نظر بد وخیانت کند بانوی خانه به میل نفس خود با او بنای مراوده گذاشت وروزی درهارابست ویوسف رابخود دعوت کرد واشاره کرد که من برای توآماده ام  یوسف( که عفت ذاتی وقد س الهی داشت جوابداد پناه به خدا میبرم ( که بر چنین عمل زشت اقدام کنم  الله مرا مقامی نیکو ومنزه عطا کرده( چگونه خودرا به گناه وستم آلوده کنم) که الله هرگز ستمکاران را رستگارنسازد(23)

 

 آن زن از فرط میل با آنکه از یوسف جواب رد وامتناع شنید باز دروصال او اصرار واهتمام کرد واگر لطف خاص الله وبرهان روشن حق نگهبان یوسف نبود .او هم به میل طبیعی اهتمام کردی ولی ما میل اورا از قصد بد وعمل زشت بگرداند یم که همانا او از بند گان معصوم وپاکیزه ماست (24) (وهردو برای گریختن) به جانب در شتافتند (یوسف از خوف خدا وزلیخا از شوق یوسف وزن دست درگریبان اوشد) وپیراهن یوسف از پشت بدرید که درآن حال آقای آن زن (یعنی شوهرش )را بر در منزل یافتند وزن( برای رفع تهمت) به سخن سبقت گرفت وگفت جزای آنکه با اهل تو قصد بد کند جز آنکه یابه زندان برند ویابه عقوبت سخت کیفر کنند چه خواهد بود؟(25)

 

 یوسف جواب داد(چنین نیست بلکه)این زن خود(با وجود انکار من ) بامن قصد مراوده کرد  وبرصدق دعویش شاهدی از بستگان زن گواهی داد (مفسران گفتند که کودکی درگهواره به اعجاز گواه صدق یوسف گردد ) (ولی سربسته که شرمنده نشود گفت اگر پیراهن یوسف ازپیش دریده زن راستگو ویوسف از دروغگویان است (26) واگرپیراهن او از پشت سر دریده زن دروغگو ویوسف از راستگویان است (27)

 

 چنین بود 27 آیه از111 آیه سوره دوازدهم داستان عشق سوزان زلیخا بر یوسف آمده درکلام الله ؟.

 

می افزایم که در آغاز داستان درآیه سوم . الله به رسولش چنین مگوید (مابهترین حکایات را به وحی این قرآن برتو میگوئیم وهرچند پیش از این وحی از آن آگاه نبودی(3)؟

 

بگذریم ازدرستی ونادرستی ورسائی ونارسائی این داستان پیش پا افتاده که رمان نویسی تازه کار هم میتواند بهتر ازاو بنویسد

 

.اینکه چرا پسران پیامبری با برادر کوچک تر از خود چنین میکنند واورابدرون چاه سرنگون میکنند وچگونه درهمان زمان که کاروانیان اورا از چاه بیرون می آورند  درست سربزنگاه میرسند وبسادگی برادر خودرا بجای غلام میفروشند که دراسلام ناب محمدی خرید وفروش غلام زیباروی معنی روشنی دارد؟ وبگذریم که چگونه دراطاق خلوت دربسته زلیخا گواهی به سود اوپیداشده وکودک شیر خواره ای هم درگهواره به سود یوسف گواهی آنچنانی داده است  که همه وهمه پرسش برانگیز هستند .وهمچنین درباره حروف( الر یعنی .الف.لام.ر.) که آمده است این حروف رموزی بین الله ورسول میباشد. چون از این حروف بسیاردرکلام الله دیده میشود درآینده بر رسی خواهد گرد ید چه رموزی میان الله ورسول او درمیان بوده است که کسی نباید دریابد  ورسول تاپایان زندگی خود نیز آن را با هیچک از نزدیکان خود چون علی.فاطمه.حسن وحسین هم درمیان نگذاشت وباخود بگوربرد؟.

 

پرسش شرعی من از همه فقها ومجتهدین اسلام ناب محمدی چه شیعه وچه سنی ازتهران وقم تا کربلا ونجف اینست به روشنی پاسخ دهند .کجای داستان عشق سوزان زلیخای مصری بر یوسف پسر یعقوب یهودی برای آمرزش روان مرده های ایرانی سودمند میباشد که با دستورشما آن را بازبان تازیان برای آمرزش ر وان مردگان خود میخوانند؟

 

آیا چنین کاری درست است ویانادرست ونابخردانه؟.

 

اگر خواندن آنرا برای آمرزش روان مردگان سودمند نمیدانید وشرعی هم نیست آیا نهی از آن را اعلام کرده اید ویا اعلام خواهید کرد؟

 

همچنین ازهمه خوانندگان ارجمند خواستارم این پرسش شرعی را ازمجتهدین بنمایند ونتیجه را برای این ماهنامه بفرستند.

 

از همه دانشمندان وبینشمندان واستادان وروشنفکران واندیشمندان ونویسندگان وسرایندگان درون وبیرون از کشور می پرسم .سوگند به این گونه داستانهای عشقی آمده درکلام الله ونمونه ها زشت تر از این که درآینده به آگاهی خواهم رسانید .درپاسداری ازمرز بوم کشور وقانون اساسی وحقوق مردم شرم آور وننگ آلود نیست.؟

 

آیا زشتی انرا دریافته وگامی در راه روشنگری برداشته اید ویا برمیدارید؟

 

هم میهن خدائی که خواندن داستانهای عشقی تازیان ویهود را برای آمرز ش روان مرده های ایرانی روامیداند خدای ایرانیان نیست .زیرا خدای ایرانیان خرد واندیشه وسرچشمه مهرودانش وروشنائی وراستی است نه گمراهی.

 

ملاهای  تازی پرست که اینگونه دستورهای نابخردانه رابرای گمراه نگاهداشتن مردم ایران بکار می بندند ازهر دغلبازی دغلبازتر وازهرتبهکاری تبهکارتروازدشمنان شناخته شده وآشتی ناپذیر ملت ایران هستند که بارز ترین نمونه آنرا دربیست وپنجسال گذشته دیده اید.

 

ازهمه ایرانیانی که دلشان برای آزادی میهن ورهائی اندیشه ازبندملایان واسلام رهاورد تازیان می تپد خواستارم که با دانش خود دراین رهگذر ما ومردم به بند کشیده ایران را یاری دهند.

 

هم میهن فریب خورده از اسلام وشیعه گری وبه بند ولایت مطلقه فقیه گرفتا آمده .دیده بگشا واندکی بیندیش والائیت را با دریوزگی اسلامی درمیامیز .به فرهنگ والای پیش از اسلامت روی آور .توبازمانده ای از کورش.داریوش.وفردوسی توسی هستی . نه بازمانده ای ازحسن وحسین بیابان کربلا که ازبلای اسلام چنین سرگردانت کرده اند.

 

خواندن رمانهای عشقی ودیگر افسانه های کهن تازیان آمده درکلام الله .نه تنها آمرزنده روان هیچ مرده ای نیست که دشنامی آشکاربرمردگان است.

 

سوگند به چنین داستانهای پیش پا افتاده بنام کلام آسمانی .بدتر ازدشنام.نابخردانه .ناپسند.زشت .درخورسرزنش وننگ آور است .بخود آوچشم بگشا ازخرد بهره گیر .ازاینگونه نادانی وننگ دوری گزین.

 

چون این داستان درتورات نیز آمده است باهم نگاهی به تورات می افکنیم تادریابیم اگرگوینده راستین داستان الله میباشد.چرادرتورات بگونه ای ودرقرآن به گونه دیگری آمده است.

 

                                سفرپیدایش37

 

                               باب سی و هفتم

 

ویعقوب درزمین غربت پدر خود یعنی زمین کنعان ساکن شد.اینست پیدایش یعقوب  چون یوسف هفده ساله بود گله رابابرادران خودچوپانی میکرد وآن جوان باپسران بلهه وپسران زلفه زنان پدرش می بود ویوسف از بد سلوکی ایشان پدرراخبرمیداد.واسرائیل یوسف راازسایرپسران خودبیشتر دوست داشتی زیرا که اوپسرپیری اوبود وبرایش ر دای بلندساخت.

 

وچون برادرانش دیدند که پدر ایشان اورابیشترازهمه برادرانش دوست میدارد ازاوکینه داشتند ونمیتوانستند باوی به سلامتی سخن گویند.

 

..............

 

وبرادرانش برای چوپانی گله پدرخود به شکیم رفتند.واسرائیل به یوسف گفت آیابرادرانت درشکیم چوپانی نمیکنند بیاتاترانزدایشان بفرستم وی را گفت لبیک. اوراگفت الآن بروو سلامتی برادران وسلامتی گله راببین ونزد من خبربیاورواورا ازوادی حبرون فرستاد وبه شکیم آمد.

 

وشخصی به اوبرخورد واینک اودر صحراآواره می بود پس آن شخص ازاوپرسیده گفت چه می طلبی. گفت من برادران خودرامی جویم مراخبرده که کجا چوپانی میکنند.آن مردگفت ازاینجا روانه شدند زیراشنیدم که میگفتند به دوتان میرویم پس یوسف عقب برادران خودرفته ایشان رادردوتان یافت.

 

واورا ازدوردیدند وقبل ازآنکه نزدیک ایشان بیاید باهم توطئه دیدندکه اورابکشند. وبه یکدیگر گفتنداینک این صاحب خوابها می آید .اکنون بیائید اورابکشیم وبه یکی ازاین چاهها بیندازیم وگوئیم جانوری درنده اوراخورد وببینیم خوابهایش چه میشود . لیکن روبین چون این راشنید اورا ازدست ایشان رهانیده گفت اورانکشیم. پس روبین بدیشان گفت خون مریزید اورادراین چاه که در  صحراست بیندازید ودست خودرابراودرازمکنید . تا اورا ازدست ایشان رهانیده به پدرخود ردنماید.

 

وبه مجردرسیدن یوسف نزدبرادران خود رختش را یعنی آن ردای بلندرا که دربرداشت ازاوکندند. واوراگرفته درچاه انداختند اماچاه خالی وبی آب بود. پس برای غذاخوردن نشستند وچشمان خودرابازکرده دیدندکه ناگاه قافله اسماعیلیان ازجلعاد میرسد وشتران ایشان کتیرا وبلسان ولادن باردارندومیروندتاآنهارابه مصر ببرند. آنگاه یهودا به برادران خودگفت برادرخودراکشتن وخون اورامخفی داشتن چه سوددارد.

 

بیائیداورابه این اسماعیلیان بفروشیم ودست مابروی نباشد زیراکه اوبرادروگوشت ماست پس برادرانش بدین رضایت دادند. وچون تجارمدیانی درگذربودند یوسف را ازچاه کشیده برآوردند ویوسف رابه اسماعیلیان به بیست پاره نقره فروختند پس یوسف رابه مصربردند.

 

وروئین چون به سرچاه برگشت دید که یوسف درچاه نیست جامه خودراچاک زده . ونزدبرادران خودبازآمد وگفت طفل نیست ومن به کجابروم . پس ردای یوسف راگرفتندوبزنری راکشته ردارادرخونش فروبردند. وآن ردای بلندرافرستادند وبه پدرخود رسانیده گفتنداین رایافته ایم تشیص کن که ردای پسرت است یانه. پس آنراشناخته گفت ردای پسر من است جانوری اوراخورده است ویقینا یوسف دریده شده است.

 

......                                  باب سی ونهم

 

اما یوسف رابه مصربردند ومردی مصری فوطیفارنام که خواجه وسردارافواج خاصه فرعون بود وی را ازدست اسماعیلیانیکه اورابدانجابرده بودندخرید. وخداوندبایوسف می بودواومردی کامیاب شد ودرخانه آقای مصری خودماند. وآقایش دیدکه خداوندباوی میباشدوهرآنچه ا و میکند خداوند دردستش راست می آورد. پس یوسف درنظروی التفات یافت واورا خدمت میکرد واورا به خانه خودبرگماشت وتمام مایملک خویش رابدست وی سپرد.

 

وواقع شدبعدازآنکه اورابرخانه وتمام مایملک خودگماشته بود که خداوندخانه آن مصری را به سبب یوسف برکت داد وبرکت خداوندبرهمه اموالش چه درخانه وچه درصحرابود. وآنچه داشت بدست  یوسف واگذاشت و ازآنچه با وی بود خبرنداشت جز نانی که میخورد ویوسف خوش اندام ونیک منظر بود.

 

 وبعدازاین امورواقع شدکه زن آقایش بریوسف نظرانداخته گفت بامن همخواب شو. اما اوابانموده به زن آای خودگفت اینک آقایم ازآنچه نزدمن درخانه است خبرندارد وآنچه داردبه دست من سپرده است. بزرگتری ازمن دراین خانه نیست وچیزی از من دریغ نداشته جزتو چون زوجه او میباشی پس چگونه مرتکب این شرارت بشوم وبه خداخطاورزم.

 

واگرچه هرروزه به یوسف سخن میگفت به وی گوش نمیگرفت که بااوبخوابد یانزد وی بماند. وروزی واقع شد که به خانه درآمد تابه شغل خودپردازد وازاهل خانه کسی آنجادرخانه نبود. پس جامه اورا گرفته گفت بامن بخواب اما او جامه خودرابدستش رهاکرده گریخت وبیرون رفت . وچون اودید که رخت خودرابدست وی ترک کرد وازخانه گریخت .

 

 مردان خانه راصدازده وبدیشان بیان کردو گفت بنگرید مردعبرانی رانزد ماآوردتامارا مسخره کند ونزد من آمدتابامن بخوابد وبه آوازبلند فریاد کردم . وچون شنیدکه به آوازبلند فریاد برآوردم جامه خودرانزد من واگذارده فرارکرد وبیرون رفت . پس جامه اورانزدخودنگاهداشت تاآقایش به خانه آمد. وبه وی بدین مضمون ذکرکرده گفت آن غلام عبرانی که برای ما آورده ای نزد من آمدتامرامسخره کند. وچون به آوازبلندفریادبرآوردم جامه خودراپیش من رهاکرده بیرون گریخت .

 

 پس چون آقایش سخن زن خودراشنید که به وی بیان کرده گفت غلامت به من چنین کرده است خشم اوافروخته شد. وآقای یوسف اوراگرفته درزندان خانه ای که اسیران پادشاه بسته بودند انداخت  وآنجا درزندان ماند.و............

 

..........

 

هال مهروزانه وپاکدلانه این داستان  آمده در کلام الله را که به گفته الله وحی نیز هست باآنچه که درتورات آمده  برابرکنید تابدرستی دریابید که اگروحی است چراتا این اندازه دوگانه است .درهالی که برابرسوره دوم(  البقره)آیه  86الله میگوید تورات رامن به موسی عطاکردم .

 

کلام الله میگوید(برادران یوسف باتبانی یکدیگریعقوب رافریفتندویوسف رابرای بازی به بیابان بردند ودرچاه انداختند وسپس پیراهن خون آلوداورابه پدردادندوگفتنددرپی سهل انگاری مااوراگرگ دریده است) .

 

تورات. میگوید( یعقوب به یوسف گفت برادرانت درشکم چوپانی میکنندبیاتاتورانزدآنهابفرستم تاازهال آنها وگله برایم خبری بیاوری .زمانی که برادرها ازدوراورادیدند.اراده به کشتنش کردند که یکی ازبرادرها نپذیرفت وبرآن شدند تااورادرچاهی بی آب سرنگون کنند و کردند.سپس ردای بلنداورا آلوده به خون بزی کردند ونزدپدرفرستادند وگفتند. ردای پسرت راشناسائی کن اگر همین است پس اوراگرگ دریده است).

 

کلام الله میگوید. (باری یوسف درچاه بودکه کاروانی رسیدوسقای قافله رابرای آب فرستادند که بجای آب .یوسف دردلوبالاآمدواوراپنهان داشتند که برادران یوسف رسیدندوگفتند این غلام ماست وبه بهای اندکی اورابه قافله فروختند).

 

تورات میگوید(درهمان حال که اورابه چاه انداختند قافله اسماعیلیان که به مصر میرفت ازدورپیداشد. برادران بهتردیدندکه اورانکشندوبه غلامی به کاروان بفروشند که اورا از چاه بیرون آوردند  وبه بیست پاره نقره به کاروانیان فروختند).

 

کلام الله میگوید( یوسف رابه مصربردند وعزیزمصراوراخریداری کرد وچون به سن رشد وکمال رسیداورامسند حکمفرمائی ودانش عطاکردیم).

 

تورات میگوید( درمصر مردی بنام بوطیفارکه خواجه وسردارافواج خاصه فرعون بود اوراخرید .یوسف هفده ساله بود که بابرادران خود چوپانی میکرد ).

 

کلام الله میگوید (یوسف درخانه ای که بود بانوی خانه به میل خودباوی بنای مراوده گذاشت وروزی درهارابست ویوسف رابرای همخوابگی فراخواندولی یوسف نپذیرفت .هردوبه سوی درشتافتند. زن دست درگریبان اوشدوپیراهن یوسف ازپشت بدرید. که درآن حال آقای آن زن یعنی شوهرش رابه درمنزل یافتند).

 

تورات میگوید(یوسف خوش اندام بود زن آقایش بریوسف نظرانداخته گفت بامن همخواب شو.یوسف نپذیرفت . روزی که کسی اهل خانه نبود.آن زن جامه یوسف راگرفته گفت بامن بخواب .اما اوجامه خودرابدستش رهاکرده گریخت وبیرون رفت.

 

چون زن دیدکه یوسف جامه خودرارهاکرده وگریخته. مردان خانه راسدازده گفت .بنگریداین مردعبرانی آمدتابامن بخوابد.من باآوازبلند فریاکردم اوجامه خودنزد من واگذارکردوفرارکرد.

 

پس جامه رانگاهداشت تاآقایش به خانه آمد وچگونگی رابه آقایش گفت .آقایش خشمگین گردید ویوسف را گرفته زندانی کرد).

 

این دوگانگی چشمگیر دریک داستان که ازدیدالله وحی نیز بوده است ودرونمایه تورات نیزکه برابر آیه های گوناگون بویژه سوره دوم(البقره)آیه های 4.-89-91-)   به استواری الله رسیده بدرستی پذیرفتنی است ؟. این الله روزروشن دروغهای شاخدار نمیگوید؟.

 

اگربه گفته الله این داستان وحی است ودرست. تورات را هم اوفرستاده است .پس این دوگانه گوئیها چیست؟.  داوری باخوانندگان است.

 

برای من که قرآن رابررسی میکنم دروغگوئی الله تازگی ندارد امیدوارم خوانندگان نیزروزی به این پایه برسندودست دردست یکدیگرازشر الله ورهاوردش ملاواسلام وشیعه گری ویرانگررهائی یابیم.

 

نوشته شده توسط رکسانا آریانی در پنجشنبه 20 مهر1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin