تبليغاتX
رهایی زن ایرانی - زنان و يازده سپتامبر

 

زنان و يازده سپتامبر

به بهانه‌‌ي ۱۷ ديماه ۱۳۱۴

نادره افشاري

 

هنوز ساعتي از فاجعه‌‌ي خونين ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نگذشته بود كه گزارشگر يك كانال تلويزيوني از چند متخصص تروريسم و بخصوص ترور در اسلام پرسيد: اين همه نفرت از غرب، چرا؟! من خود نيز دير زماني بود كه به اين پرسش رسيده بودم و با اين كه در اين سال‌‌ها كمي اين مكانيسم را در ادبيات سياسي‌ كشورمان كه ماركسيست‌‌ها و اسلاميست‌‌هاي پيرامونمان نثار غرب مي‌‌كنند، تجربه كرده بودم؛ اما در نهايت آن را تخم لقي مي‌‌دانستم كه ژوزف استالين در دوران جنگ سرد و جنگ‌‌هاي شكلي ميان دو ابرقدرتِ دهه‌‌هاي قبل از فروپاشي كمونيسم دولتيِ شوروي، و در زمينه‌‌ي فرهنگ سياسي خشن آن دوران كاشته بود. اما بعد از به قدرت رسيدن اسلاميست‌‌ها در ايران با اين كه چيزي به پايان عمر استراتژيك شوروي سوسياليستي باقي نمانده بود، اين غرب ستيزي را در اشلي بسيار بسيار گسترده‌‌تر در شعارهاي حاكمان اسلامي و به ويژه در جريان اشغال تروريستي سفارت ايالات متحده تجربه كردم. عجيب‌‌تر اين كه خيلي از همان ماركسيست/لنينيست‌‌ها را هم در كنار اسلاميست‌‌هاي حاكم بر ايران و در هيستري ضد امريكايي و غرب ستيزي‌‌شان به شدت فعال و پركار ديدم. ادبيات سياسي و حتا توليدات فرهنگي‌ اين جريان‌‌ها هم ـ چنان كه همگي‌‌مان مي‌‌دانيم ـ اساسا با غرب ستيزي و مبارزات باصطلاح ضد امپرياليستي و … نشئه مي‌‌شده و جوانان و نادانان را به كوي و خيابان و زندان و ميدان مي‌‌كشانده است. در ادبيات، اشعار و سروده‌‌هاي سازمان مجاهدين خلق هم كه در اين دوران همدست و همپاي حاكمان اسلامي، نسخه‌‌ي نامربوط انقلاب ضدامپرياليستي امام جماران را در گستره‌‌اي هيستريك بسته بندي مي‌‌كرد، اين ويژگي به روشني تدوين و تبيين شده بود؛ به ويژه در آن سرود معروفِ «مرگ بر امريكا»ي سازمان مجاهدين خلق:

سر كوچه كمينِ مجاهد پر كينه

امريكايي بيرون شو، خونت روي زمينِ…

همگي همراه هم به ياري خلق با…

و ادامه‌‌ي اين مزخرفات…

با اين ديدگاه ۱۱ سپتامبر را مي‌‌توان باز شدن تمام عقده‌‌هاي شرقي/اسلامي/ ماركسيستي نسبت به غرب دانست؛ عقده‌‌اي كه سال‌‌ها و دهه‌‌ها در خانه‌‌هاي تيمي، در جزوه‌‌هاي «ضاله» در وصيت‌ نامه‌‌هاي سياسي، در درون جان‌‌هاي هراسان و رهبر پرست شرقي رشد كرده و پروار شده بود؛ عقده‌‌اي كه از يكسو ناشي از ترس از غرب راسيونال و متمدن بود و از سوي ديگر از خودكم بيني شگرفي سرچشمه مي‌‌گرفت كه در رگ و پي شرقي و بخصوص شرقي مسلمان ريشه دوانده بود. شركت نكردن كودكان و نوجواناني كه پدر و مادري از نسل كهنه‌‌ي توده‌‌اي‌‌ها و اسلاميست‌‌هاي همجوار دارند، در سكوت‌‌هاي چند دقيقه‌‌اي براي اداي احترام به خاطره‌‌ي قربانيان فاجعه‌‌ي ۱۱ سپتامبر در مدارس اروپايي نيز ناشي از همين كينه‌‌ي نامربوطي است كه اين جماعات توانسته‌‌اند در ذهن و باور فرزندانشان جا سازي كنند و با اين شيوه و روش [مثلا] تربيتي، از اين كودكان و نوجوانان براي لشكركشي‌‌هاي ضد تمدن و ضد مدنيتشان، سياهي لشكر بالقوه بسازند.

غرب عقل‌‌گرا كه با فاصله گرفتن از حكومت ديني و با تفسير تازه‌‌اي كه از حقوق انسان‌‌ها ـ فارغ از جنسيت و نژاد و باور ـ مي‌‌كرد، به ناگاه بهشتي را در برابر چشمان حيرت‌‌زده‌‌ي شرق اسلامي به نمايش گذاشت كه ساده‌‌ترين نمود اجتماعي آن، آزادي زنان و امكان انتخاب ايشان در پهنه‌‌هاي گوناگون زندگي‌‌شان بود؛ زن غربي‌‌اي كه دهه‌‌ها و حتا سده‌‌ها بود به قانون‌‌مداري و مدارا تربيت شده بود.

حال ببينيم اين شيوه‌‌ي تربيت انسان‌‌ها در چشم هيز شرقي مسلمان چه بازتابي مي‌‌توانست داشته باشد؟!

اولين سري ايرانياني كه به غرب آمدند، چه آناني كه در شيفتگيِ نسبت به غرب، همه‌‌ي زيبايي‌‌ها و نيكويي‌‌ها را ناشي از تمدن غرب به حساب آوردند، و چه آناني كه با انعكاس تصوير غرب بر شرق مسلمان و بيمار، پايه‌‌هاي حكومت، صدارت و قدرتشان را لرزان و سست ارزيابي كردند، همه و همه از پيكر زنان در غرب، نوع پوشش ايشان و آزادي‌‌هاي ايشان تصويرهاي عجيب و غريبي پرداختند.

محمد توكلي طرقي استاد تاريخ شناسي و تاريخ خاورميانه در ايالت ايلي جونز ايالات متحده پژوهشي دارد به نام «نگرش شهوت بار ايرانيان به زنان فرنگ» كه چند سال پيش در مجله‌‌ي مهرگان به چاپ رسيده است. توكلي اولين مسافران ايراني غرب را در دو سده‌‌ي اخير در دو گروه متفاوت «فرنگ ستايان» و «فرنگ ستيزان» دسته بندي كرده و در اين ميان نگاه ويژه و شهوت‌‌بار اين مسافران به زنان غربي را اين گونه زير ذره‌‌بين گذاشته است:

«دو سده‌‌اي است كه ايرانيان نگران فرنگ بوده‌‌اند. اين دل نگراني از نخستين نگرش به زنان آغاز و تا كنون [نيز] ادامه دارد. در اين رويارويي مسافران و محاضران به جستجوي شباهت‌‌ها و تفاوت‌‌هاي خويش و دگرِ فرنگي پرداخته و با تقليد و تمسخرِ فرنگان، دوره‌‌ي جديدي از تاريخ ايران را پي ريختند. هر دو رويه‌‌ي تقليد و تمسخر فرنگ، به بازنگري و بازپردازي خويشتن و خويشينيان انجاميد و فرهنگ و هويت ايراني را از مداري مستعربانه به مداري مستفرنگانه گسيل داد. اين دگرگوني آغاز دوره‌‌ي تجدد و پيدايش دو روش متقابل همسازي و دگرسازي خويش در رويارويي با فرنگ بود. (مهرگان، شماره‌‌هاي ۳ و ۴، پائيز و زمستان ۱۳۷۵، ص ۱۲۴)

به نظر توكلي «فرنگ ستايي و فرنگ ستيزي، دو جلوه‌‌ي گوناگون بازنگري مستفرنگانه‌‌ي دوره‌‌ي تجدد به فرهنگ خودي است. در برخورد با فرنگيان، فرنگ ستايان و فرنگ ستيزان ـ هر دو ـ زنان فرنگ را بي پرده ديدند و از اين نگرش پرده و حجاب نقشي مركزي در خيال و گويش سياسي ايران يافت. فرنگ ستايان “كشف حجاب” همچون زنان فرنگ را زمينه‌‌ي ترقي، كمال، استقلال و آزادي ايران پنداشتند. فرنگ ستيزان “بي حجابي” زنان همچون فرنگان را “بي پردگي”، “بي عفتي”، “بي عصمتي”، “بي‌‌ناموسي” و آغازه‌‌ي نسخ دين و آئين و “آزادي و بي بند و باري” انگاشتند. پيشاهنگان هر دو روش همساز و دگرساز با روايت آزادي زنان فرنگ به باز انديشي مفاهيم خويش و دگر، اندرون و بيرون، نرينگي و مادينگي، زنانگي و مردانگي و ايران و اسلام پرداختند. در هر دو سياق “مساله‌‌ي حجاب” زائيده‌‌ي نگرش مستفرنگانه، آزمند و شهوتبار [مسافران مرد مسلمان] به زنان فرنگ بود.» (همانجا)

اين پژوهش با بررسي جانداري در متن اولين سفرنامه‌‌هاي ايرانيان به فرنگ كه توكلي آن‌‌ها را «غني‌‌ترين منابع شناسايي چگونگي رويارويي [ايرانيان] با فرنگ و فرنگان» مي‌‌شناسد، ادامه مي‌‌يابد:

«در اين گزارش‌‌ها پيكر زن فرنگ گستره‌‌ي خيالپردازي بينندگاني شد كه حضور زنان بي‌‌حجاب در محيطي همگاني را عجيب و شگفت‌‌آور مي‌‌دانستند… سياحان چگونگي برخورد زن و مرد فرنگي در فضاي همگاني را چشمگير يافته و به تفضيل به شرح و گزارش آن پرداختند. در اين گزارش‌‌ها توجه خاصي به همگامي و هم‌‌سخني زنان و مردان در باغستان‌‌ها و گلستان‌‌هاي عمومي داشتند.» (همانجا)

ناگفته پيداست براي مسلماناني كه زنان را تنها در زير پيچه و چادر و چاقچور و در اندروني‌‌ها، با عنوان‌‌هايي از سنخ ضعيفه و مستوره و منزل و كلفت و والده‌‌ي آقا مصطفي و بي ادبي و ادبياتي از اين دست مي‌‌شناختند و ايشان را تنها حيواناتي براي رفع نيازهاي جنسي و خدماتي خود ارزيابي مي‌‌كردند، چنين پديده‌‌اي چقدر دور از ذهن و ناباورانه بود. ديدن زنان آزادي كه آن گونه كه مي‌‌خواهند لباس مي‌‌پوشند، با هر كه مي‌‌خواهند نشست و برخاست مي‌‌كنند، و با هر كه مي‌‌پسندند به شادي و شادماني مي‌‌پردازند؛ بخصوص در ملاء عام و مكان‌‌هاي عمومي تا چه اندازه حيرت انگيز و گيج كننده بود. به اين دليل بسيار ساده كه «در وطنِ مسافران، همآميزي زن و مرد در محيطي همگاني، آن هم بدون حايلي چون حجاب امكان ناپذير بود. در عرف اجتماعي، زن، تنها در صورت محرم بودن به مردي آن هم در حريم اندرون، جايز به “رفع نقاب و كشف حجاب” مي‌‌بود. آميزش زن بي‌‌حجاب در “بيرون” با مردي نامحرم نشان “بدكاره” بودن زن، رواج بي بند و باري و عامل فروپاشي نظام اخلاقي حاكم پنداشته مي‌‌شد.» (همانجا)

تفاسيري كه اين سياحان از زنان فرنگ و مناسبات ايشان با مردان داشتند به تعبير توكلي همان بهشت گمشده و آرزو شده‌‌اي بود كه اين مردان مسلمان ـ نسل اندر نسل ـ در شريني و شادي دست يافتن به آن، روياها ديده و آرزوها پرورده بودند. در مغز گنجشكي اين مردان هم نمي‌‌گنجيد كه بهشت موعودشان با زنان زيبا و ترگل و ورگلش، در اين جهان و روي همين زمين خاكي هم امكان حصول داشته باشد. و حالا در غرب مي‌‌ديدند همان بهشتي را كه ۱۴۰۰ سال بود در حسرت و آرزويش خواب‌‌ها مي‌‌ديدند و براي دست‌‌يافتن به آن به هر امام‌‌زاده‌‌اي در هر ده كوره‌‌اي دخيل‌‌ها مي‌‌بستند؛ اما اين بهشت فقط متعلق به مرداني نبود كه در زير سايه‌‌‌‌ي درختان خوش سايه‌‌اش ، لشكر زناني را در سمت معشوقگان خويش به بازي با ريش مومنانه‌‌شان وادار كنند؛ بلكه «بهشتي» بود برابر براي همه‌‌ي انسان‌‌ها فارغ از جنسيت و باور و ديگر تفرقه‌‌چيني‌‌هاي نامربوط و كمدي در ديدگاه دين اين جماعات.

«رضا قلي ميرزا قاجار كه همراه برادرانش تيمور ميرزا و نجف قلي ميرزا در سال ۱۸۳۶ به انگلستان سفر كرد» غرب را «باغي چون بهشت آراسته» كه در آنجا «آتش بازي‌‌ها و چراغان‌‌ها» بوده و «دختران ماه سيماي حور لقا» گرد آمده بودند، تصوير كرد.

توكلي پس از چند صفحه گزارش از برخي سفرنامه‌‌هاي ايرانيان و خيالات و تصورات ايشان در باره‌‌ي زنان فرنگ و مناسبات اجتماعي ايشان، اين بار از زوايه‌‌ي ديگري اين سفرنامه‌‌ها را به تصوير مي‌‌كشد كه بسيار خواندني است. البته «با گسترش رفت و آمد به فرنگ در قرن نوزدهم، چهره‌‌ي پسنديده‌‌ي زنان فرنگ به تدريج به فاحشگان و عفريتاني بي‌‌عصمت و شهوت‌ پرست تبديل شد …اين تصوير شهوت انگيزِ زن فرنگ همچون مترسكي براي هراساندن ايرانيان به كار گرفته شد. سازندگان و پرداختگران اين نقش به شكلي شهوت انگيز به مبارزه با زنان شهوتران فرنگ پرداختند. در اين قبيل نوشته‌‌ها زنان فرنگ بي‌‌عفت و بي‌‌عصمت و هرزه جلوه يافتند… به علت نقش شهوت انگيزي كه از فرنگ ساخته شده بود، مسافرت زنان به فرنگ قبيح و ناپسنديده انگاشته مي‌‌شد و اين نگرش همچنان باقي است.» (همانجا)

و اين بزنگاه درست همانجايي است كه گره‌‌ي‌ كور فاجعه‌‌ي تاريخي ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ است و كسي جرات نمي‌‌كند از آن سخني به ميان آورد. اگر بپذيريم كه ايرانِ دو سده‌‌ي پيشين، تفاوت چنداني با كشورهاي عربي از سنخ عراق و عربستان ومصر و الجزاير و مراكش و… نداشته است، مي‌‌توانيم در شرايط برابر و با زمينه‌‌ي مذهبي و ديني همانند، در ادبيات سياسي اعراب هم به چنين حيرت‌‌نامه‌‌ها و فرنگ ستايي‌‌ها و فرنگ ستيزي‌‌هايي برخورد كنيم.

واقعيت اين است كه در همه‌‌ي اين كشورهاي مسلمان زنان نقشي كليدي در عملكردهاي اسلاميست‌‌ها و جريان‌‌هاي اسلامي ايفا كرده‌‌اند. مردان مسلماني كه گاه حتا مدعي گرايش به تمدن و مدنيتند و دموكراسي را دستآورد ارزنده‌‌ي دوران رنسانس مي‌‌شناسند، در شرق مسلمان ما، آنگاه كه پاي زنان به ميان مي‌‌آيد، يك سره هيئت اسلاميست‌‌ها را به خود مي‌‌گيرند و براي زنان همان وظايفي را قائل مي‌‌شوند كه در تاريخ اديان سامي ـ بخصوص اسلام و يهوديت ـ براي زنان مقرر شده است.

نگاه اين مردان به زن و جايگاه زنان در اجتماع، تحت عنوان عصمت و عفت و حجب و حيا و نگراني‌‌هاشان براي «حفاظت» از «ناموس» ايشان كه ترجمه‌‌ي تحت‌‌اللفظي سلطه‌‌ي خود ايشان است، تئوري‌‌هايي را از چنته‌‌ي ديدگاهشان بيرون مي‌‌كشد كه تنها نمودش، زنداني كردن زنان در حجاب اجباري و بيگاري كشيدن از زنان، تحت عنوان وظايف زنان در هيئت مادر و همسر و دختر، همچنين دايره‌‌اي براي كنترل جنسي ايشان است كه هر توجيهي كه داشته باشد، با معيارهاي شناخته شده‌‌ي حقوق برابر تمام انسان‌‌ها در قوانين جامعه‌‌هاي متمدن، زاويه‌‌اي ۱۸۰ درجه دارد. نگاهي به وضعيت زنان در هزاره‌‌ي سوم در كشورهايي نظير عربستان سعودي، قطر و خيلي ديگر از اين كشورهاي عربي مسلمان، اين تصوير را تكميل‌‌تر مي‌‌كند.

اهميتي كه اين مسلمانان به در پرده نگه‌‌داشتن زنان مي‌‌دهند، در يك تصوير، هراس اين مسلمانان از حضور زنان در جامعه و مطالبه‌‌ي حق و حقوقشان است. چرا كه اگر زنان در خانه‌‌ها و در اندروني‌‌ها محبوس بمانند و نتوانند حق حضور در متن عملكردهاي اجتماعي/سياسي/فرهنگي/علمي را داشته باشند، آن‌‌گاه جامعه‌‌اي خواهيم داشت تحت سلطه‌‌ي صد در صد مردان، و تنها اين مومنان هستند كه به كارهاي مردانه‌‌ي اجتماعي‌‌شان مي‌‌پردازند و همين مومنان در خانه‌‌هاشان نيز زن يا زناني را در كنار دارند كه غبار خستگي را از چهره‌‌ي سلطه‌‌گرانه و قدرتمدارانه‌‌شان برمي‌‌گيرند، تر و خشكشان مي‌‌كنند، بچه‌‌هاشان را مي‌‌پايند، به مسائل مردانه و جنسي‌‌شان سر و سامان مي‌‌دهند و خلاصه در تقسيم كاري اين گونه، هم زنان از حضور در جامعه محروم مي‌‌شوند و هم مردان مسلمان مي‌‌توانند نگراني عظيمشان را كه همانا امكان انتخاب رابطه‌‌هاي جنسي و شغلي و فعاليت‌‌هاي اجتماعي زنان است، درز بگيرند و حيطه‌‌ي انتخاب را نيز به دايره‌‌اي كاملا مردانه محدود كنند.

واژه‌‌هايي كه اسلاميست‌‌ها براي مشخص و محدود كردن حيطه‌‌ي فعاليت زنان انتخاب مي‌‌كنند، خود به خوبي نشان دهنده‌‌ي اين هراس همگاني ايشان از شكستن اين دايره‌‌ي كنترل جنسي است. اين كه واژه‌‌هايي از دست «پاكدامني» و زنان «نجيب و محفوظ» چگونه به متن سنت و فرهنگٍ حتا باصطلاح مدرن و جديد ما راه يافته است، از آن زمينه‌‌هايي است كه اگر به آن پرداخته نشود و دست كم از اين زاويه به آن نگريسته نشود، همچنان گره‌‌ي كوري در مناسبات اجتماعي ما خواهد ماند و ما را به عناصري ضد بشر تقليل خواهد داد. در ادبيات سياسي/فرهنگي ما تا سخني از زنان به ميان مي‌‌آيد، مردان و حتا خيلي از زنان سلب هويت شده‌‌ي ما خود را مجبور مي‌‌بينند از عفت و نجابت و مستور و محفوظ بودن زنان سخن‌‌ها بگويند و در الزام اين ديوار چيني‌‌ها فلسفه‌‌ها ببافند. در ديدگاه ايشان زنان دو دسته‌‌اند. دسته‌‌ي اول كه با همان عناوين باكره و نجيب و… مشخص مي‌‌شوند، در مالكيت خصوصي مرد بخصوصي قرار مي‌‌گيرند و دايره‌‌ي فعاليتشان به مسافت ميان اتاق خواب و آشپزخانه و اتاق بچه‌‌ها محدود مي‌‌شود. زنان ديگري هم هستند كه ـ البته ـ «نه به دليل كاستي‌‌هاي تربيتي همين جامعه‌‌ي مردسالار» كه به دليل گناه و خواسته‌‌ي خودشان، به زناني عمومي بدل شده‌‌اند. دامنه‌‌ي فعاليت اين زنانِ در مالكيت عمومي مردان هم به رختخواب‌‌هاي همان مرداني محدود مي‌‌شود كه خود، زن يا زناني را در انحصار دارند، اما از بركت حضور اين زنان عمومي نيز نمي‌‌توانند چشم بپوشند؛ چه در هيئت اسلامي صيغه و متعه و ازدواج موقت و چه در تركيب عرفي استفاده از بازار آزاد.

آنچه در اين ميان اساسا مورد بحث نيست، انتخاب شيوه‌‌ي زندگي، همراه زندگي و كار براي گذران زندگي اين زنان است. لابد مجبورم تاكيد كنم كه من از وضعيت زنان در اين بيست و چند سال حكومت اسلامي سخن نمي‌‌گويم. سخن از پديده‌‌اي است كه ۱۴۰۰ سال پيشينه‌‌ي تاريخي در كشورهاي اسلامي دارد و همراه با يك دين و يك مذهب وارداتي در ميان ايرانيان هم نهادينه شده است.

خانم اليس شووارتزر  Alice Schwarzer از فمينيست‌‌هاي استخوان دار آلماني و از پيشگامان جنبش فمينيستي، ژورناليست و صاحب امتياز مجله‌‌ي پرآوازه‌‌ي  Emma در كتاب تازه‌‌اش به نام «شكيبايي بيجا در برابر مجاهدين الله» تئوري تازه‌‌اي دارد كه خواندن و بررسي آن مي‌‌تواند اين كينه و نفرت عظيم و عجيب شرق مسلمان به غرب راسيونال را تا حدي از سايه درآورد. شناختن پديده‌‌اي به نام عنصر مردانگي و نرينگي و تحت لواي آن؛ كنترل جنسي زنان شرق كه كمي از اين بوي بهشتي آزادي را در مشام خيالشان مزمزه كرده‌‌اند.

«در بررسي‌‌هاي پژوهشي گوناگون پسيكولوژيك و نقش انگيزه‌‌ي تروريست‌‌هاي عامل فاجعه‌‌ي ۱۱ سپتامبر، همه چيز بر زبان آورده شد، اما از يك چيز ـ كه روشن‌‌ترين آن‌‌هاست ـ سخني بر زبان نيامد. و آن عامل “مردانگي” است. و اين مردانگي‌‌اي است كه به ويژه اقتدار خود بر زن را در مخاطره مي‌‌بيند!» (تلاش، سال دوم، شماره‌‌ي ۸، خرداد /تير ۱۳۸۱)

اين بانوي روشنگر كه اتفاقا در ۲۷ اسفند ماه ۱۳۵۷ [۱۸ مارس ۱۹۷۹] يعني ۴ هفته پس از بلواي بهمن ۵۷ به تهران سفر كرده است، اين مكانيسم را به خوبي دريافته و تئوريزه كرده است. شووارتزر در گفت و گويي با خانم عفت ماهباز [منتشر شده در سايت اينترنتي ايران امروز در تاريخ ۱۴ ماه ژوئن ۲۰۰۲] از استراتژي سياسي اسلاميست‌‌ها براي مبارزه‌‌ي گسترده با غرب گرايي كه ترجمه‌‌ي شسته/رفته‌‌ي آن وارد شدن خلل به اركان حكومت مردسالاران اسلامي حاكم بر زنان است ـ چنانكه در يك گزارش كوتاه ژورناليستي بتوان به آن پرداخت ـ سخن گفته است.

واقعيت اين است كه نمي‌‌توان پديده‌‌ي نفرت و كينه به غرب را بدون شناخت اين عنصر نرينگي شناخت و ارزيابي كرد. اين رابطه‌‌ي سلطه كه ما همچنان در غرب با نمادهاي فاجعه انگيزش مواجه هستيم، همان تئوري‌ پوسيده و مادون مدنيتي است كه توسط بنيانگزار اسلام در ۱۴۰۰ سال پيش جامه‌‌ي تقدس پوشيد و در جان و تن و باور مسلمانان جهان، به عنوان عملكردي وحشيانه در ناخودآگاه هر مرد مسلماني در انتظار فرصتي براي شكار و راه يافتن به خودآگاه و ميدان عمل، به كمين نشست. براي اين كه اين نفرت غيرمنطقي، و ريشه‌‌هاي اين غرب ستيزي را بشناسيم، چاره‌‌اي نداريم جز اين كه مكانيزم‌ اين رابطه‌‌ي سلطه را بشناسيم. تا ندانيم چرا اسلاميست‌‌ها در بهره برداري كردن از دستاوردهاي فني و تكنيكي غرب، ترديدي به خود راه نمي‌‌دهند؛ اما به گستره‌‌ي برابري حقوق همه‌‌ي انسان‌‌ها و آگاهي مردم به حقوقشان و بخصوص حقوق زنان، كودكان، دگرانديشان، دگرجنس گرايان كه مي‌‌رسند، شمشير مرتضي علي را از نيام برمي‌‌كشند، نمي‌‌توانيم بستر اين اعمال ننگين را بشناسيم.

بنياد گرايي اساسا دو پايه‌‌ي محكم دارد؛ خشونت و نابرابري جنسي. پايه‌‌هاي جنبي ديگري هم اين پايه‌‌ها را محكم‌‌تر مي‌‌كند، اما اساس، همين دو پايه است. اين بنيادگرايي در درخشش راسيوناليسم و عقل گرايي و با رشد آگاهي‌ مردم تحت سلطه‌‌اش، پايه‌‌هايش را سست و شكننده مي‌‌بيند. اسلام هم كه اساسا بر پايه‌‌ي انواع نابرابري‌‌ها شكل گرفته است و بدون اين نابرابري‌‌ها امكان تجلي‌‌اش را از دست مي‌‌دهد، ناچار است چنين نفرت افسار گسيخته‌‌اي را اعمال و اعلام كند؛ چرا كه اگر در غرب اين خبرها نشده بود و اگر حقوق بشر و عقل‌‌گرايي ـ با همه‌‌ي ترفندهاي علماي اعلام اسلامي ـ به شرق مسلمان راه نيافته بود، ايشان را با غرب كاري نبود. زنان همچنان در اندروني‌‌ها و در هيئت حرمسراي محمد و علي و دست بالا حرمسراي فتحعلي شاه و شاه عباس، به حبس دائم در حجاب و بيگاري جنسي و جسمي محكوم بودند. هيچ خللي هم بر رابطه‌‌ي سلطه‌‌ي آقايان وارد نمي‌‌شد. اما اين غرب نمك به حرام اين ديو را ـ اين زنان را ـ از شيشه و از اندروني‌‌ها به بيرون از خانه‌‌ها و به مجامع باز و آزاد كشاند. همين غرب بود كه انسان‌‌ها را برابر شناخت و تجاوز و زورگويي به انواع انسان‌‌ها را زير ذره بين برد.

همين غرب بود كه با فاصله گرفتن از قرائت حكومتي از كاتوليسيسم، «كنيزان و ضعيفه‌‌ها و صيغه‌‌ها و كلفت‌‌ها و والده‌‌هاي آقا مصطفي و منزل‌‌ها و بي‌‌ادبي‌‌ها» را در جايگاه برابر با مردان و برگزيدگان الله نشاند. و اين درست همان نقطه‌‌ي آغازين فاجعه براي شرق مسلمان بود. فاجعه از همين جا آغاز شد. مرز بين كشورها برداشته شد. رفت و آمد بين شرق و غرب عمومي شد. مدرسه‌‌ها و دانشگاه‌‌ها زنان را به خود پذيرفتند. و از همه مهم‌‌تر پاي زنان به حيطه‌‌ي فرهنگ، هنر، دانش، آگاهي و غرب باز شد. و اين همان نقطه‌‌ي شنيدن ناقوس خطر براي شرق مسلمان بود. اين زنگ خطر جدي براي شرق بيمار، اساسا بسيار بسيار خطرناك‌‌تر و وحشت‌‌ناك‌‌تر از هرگونه شكست و واماندگي تاريخي بود. چرا كه به عنوان نمونه در عربستان تا همين دو سال پيش هيچ زني شناسنامه نداشت و به نام پدر و شوهر و برادرش شناخته مي‌‌شد. و در قطر و خيلي از ديگر كشورهاي عربي، زني را در ورزشگاه‌‌ها حتا به عنوان تماشاچي و با همان تصوير زشت اسلامي ـ مانتو و روسري و چادر و مقنعه و پيچه و نقاب و… ـ نمي‌‌توان ديد. و البته تا همين امروز هم در نيمه‌‌ي دوم سال ۱۳۸۱ در ايران تسخير شده توسط متوليان اسلام و تشيع، همين تفريح حداقل هم براي نيمي از شهروندان ايراني ممنوع و بيرون از خط سرخ است!!

با اين رابطه‌‌ها، مهم‌‌ترين و اساسي‌‌ترين بخش اين نابرابري، يعني نابرابري نهادينه شده در دين اسلام بين انسان‌‌ها ـ بين زنان و مردان ـ در يك دريافت راسيونال ترك برمي‌‌داشت. با باز شدن پاي زنان به غرب، و با راه يافتن دريافت‌‌ها و راه‌‌كارهاي غربي به شرق، در حقيقت زنان ستون پنجمي مي‌‌شدند كه اين عامل نرينگي ۱۴۰۰ ساله را زخمي مي‌‌كردند. زنان از اندروني‌‌ها بيرون مي‌‌آمدند. اين بيرون آمدن از اندروني‌‌هاي مردسالارانه، فقط شكلي نبود. ايشان از كليت باورهاي مردسالارانه‌‌ي اسلامي هم فاصله مي‌‌گرفتند. ديگر كسي نمي‌‌توانست بگويد كه زنان ناقص العقلند و بهره‌‌شان از زندگي ناتمام؛ چنان‌‌كه محمد و علي و جانشينانشان بارها و بارها گفته و در مغز و باور اسلاميون نهادينه كرده بودند.

اين تهديد وجود داشت و اتفاقا خيلي هم جدي بود كه ديگر زني تئوري تئوريسين رديف دوم مذهب شيعه، يعني علي ابن ابي‌‌طالب را به ريش نگيرد. همو كه در خطبه‌‌ي ۸۰ نهج‌‌البلاغه‌‌اش «پس از پايان نبرد جمل در نكوهش زنان» و براي توجيه سركوب زنان گفته بود: «معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان الحظوظ نواقض العقول. فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلاه و الصيام في ايام حضيهن. و اما نقصان حظوظهن فمواريثهن علي الانصاف من مواريث الرجال. و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتين كشهاده الرجل الواحد. فاتقو شرار النساء. و كونوا من خيارهن علي حذر و لا تطيعوهن في المعروف حتي لايطمعن في المنكر.

«مردم! ايمانِ زنان ناتمام است، بهره‌‌ي آنان ناتمام، خرد ايشان ناتمام. نشانه‌‌ي ناتمامي ايمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نقصان بهره‌‌ي ايشان، نصف بودن سهم آنان از ميراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانه‌‌ي ناتمامي خرد آنان اين بود كه گواهي دو زن چون گواهي يك مرد به حساب رود. پس از زنانِ بد بپرهيزيد و خود را از نيكانشان واپاييد [مواظب خودتان باشيد] و تا در كار زشت طمع نكنند، در كار نيك [هم] از آنان اطاعت ننماييد!» (نهج‌‌البلاغه، ترجمه‌‌ي دكتر سيد جعفر شهيدي، چاپ بيستم، ۱۳۸۰، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، برنده‌‌ي جايزه‌‌ي كتاب سال بهمن ۱۳۶۹، صص ۵۷ تا ۵۸)

كشتار ۱۱ سپتامبر در واقع پاره شدن تور اين نرينگي را به اعتراض نشسته است؛ حتا تا حد خود آزاري و خودكشي و عمليات انتحاري. اگر توجه كرده باشيم، بخشي اساسي غنيمت‌‌هايي كه چه در اين جهان و چه در جهان ديگر به مردان مسلمان وعده داده شده است، زناني هستند كه پاك و منزه‌‌اند. بكر و دست نخورده‌‌اند. نوجوانند. هنوز آگاهي ندارند. خودشان را دربست در اختيار مردان و مومنان مي‌‌گذارند و در نهايت تنها مايه‌‌ي شادي و خوشي و صفاي آن‌‌ها هستند. موضوع بكارت دختران هم كه اين همه در ميان مسلمانان اهميت دارد، بيش از آن كه به همان پوسته‌‌ي داخل آلت تناسلي زنان محدود باشد، بكارت ايشان در آگاهي است. عدم آگاهي‌‌شان نسبت به حقوقشان است. و اين بكارت است كه اين زنان را اين همه براي مومنان جذاب و رويايي مي‌‌كند…

 

× ـ اين متن بخشي است از يك كار بلند در رابطه با ۱۱ سپتامبر

 

 

نوشته شده توسط رکسانا آریانی در چهارشنبه 10 آبان1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin